در بحر شعر، خامشی از لاف بهترست
دست بلند، حجت عجز شناورست
۱رنگین ز پیچ و تاب شود چهره سخن
از خون نصیب تیغ به مقدار جوهرست
۲مهر از جهان ببر که غذای لطیف او
خونی است در لباس، اگر شیر مادرست
۳صبر گران رکاب نیاید به کار عشق
در بحر بیکنار چه حاجت به لنگرست؟
۴بر دل غبار کلفت ایام بار نیست
گوهر میان گرد یتیمی نکوترست
۵از عالم جهات، امید نجات نیست
بیچاره مهره ای که گرفتار ششدرست
۶دل جلوه گاه حسن به اقبال عشق شد
آیینه روشناس جهان از سکندرست
۷زان جلوه ها که سرو تو در کار باغ کرد
طوق گلوی فاختگان خط ساغرست
۸سرچشمه ای که خضر ازو چشم آب داد
در زیر دامن خط سبز تو مضمرست
۹صائب ز خاک چاشنی قند می برد
موری که محو حسن گلوسوز شکرست
۱۰