آن را که در وطن لب نانی میسرست
سی شب ز ماه عید سرایش منورست
۱در خانه های کهنه بود مور و مار بیش
حرص و امل به طینت پیران فزونترست
۲ارباب احتیاج اگر آبروی خویش
گردآوری کنند، به از عقد گوهرست
۳هرگز نگردد آینه را دل به آب صاف
ظلمت ز آب خضر نصیب سکندرست
۴در کنه ذات، فکر به جایی نمی رسد
دریای بیکنار چه جای شناورست؟
۵فردی که ساده است نیارند در حساب
دیوانه را چه کار به دیوان محشرست؟
۶از بس گزیده است سلامت روی مرا
موج خطر به چشم من آغوش مادرست
۷در قطره ای چه جلوه کند بحر بیکنار؟
در چشم مور ملک سلیمان محقرست
۸صائب به غیر نامه عالم نورد من
هر نامه ای که هست و بال کبوترست
۹