سرچشمه نشاط دل پاک گوهرست
تا دل شکفته است، سخن تازه و ترست
۱جز حرف تلخ عشق کز او تازه است جان
دل می گزد اگر همه قند مکررست
۲مجنون پاکباز بود فارغ از حساب
دیوانه را چه کار دیوان محشرست؟
۳حقی که هست دختر رز را به میکشان
در پیش حق شناس به از شیر مادرست
۴تخت است دل چو از غم ایام شد سبک
سر چون گران شود ز می لعل، افسرست
۵ماه تمام، گاه شود بدر و گه هلال
دوری که برقرار بود دور ساغرست
۶باشد به خون غم می گلرنگ تشنه تر
شاهین اگر چه تشنه به خون کبوترست
۷هر چند می کند می گلرنگ کار خویش
از دست ساقیان گل اندام خوشترست
۸در بحر بیکنار نگیرد قرار موج
هر ناز او مقدمه ناز دیگرست
۹زان تیغ الحذر که ز پیچ و خم میان
در چشم موشکاف، سراپای جوهرست
۱۰زین صیدها که هست درین طرفه صیدگاه
در پای خم شکار بط می نکوترست
۱۱صائب کجا ز درگه صاحبقران رود؟
دولت درین سرا و گشایش درین درست
۱۲