مردن به درد عشق به دنیا برابرست
با زندگی خضر و مسیحا برابرست
۱نقش برون پرده رازست چشم تو
ورنه شکوه قطره و دریا برابرست
۲در اوج اعتبار به عزلت توان رسید
مرغ شکسته بال به عنقا برابرست
۳یوسف چسان دلیر تماشای خود کند؟
یعقوب در کمین و زلیخا برابرست
۴آیینه تنگدل نشود از هجوم عکس
پیشانی گشاده به صحرا برابرست
۵هر گوشه ای که گوشه چشمی در او بود
گر چشم سوزن است به دنیا برابرست
۶در چار فصل چون نبود سرو تازه روی؟
بی حاصلی به حاصل دنیا برابرست
۷آنجا که شرم حسن به غور سخن رسد
ضبط نگه به عرض تمنا برابرست
۸در شب مشو دلیر به عصیان که از نجوم
چندین هزار دیده بینا برابرست
۹لعل لبی که تشنه به خون دل من است
خاکش به خون باده حمرا برابرست
۱۰قربانیان نگاه پریشان نمی کنند
محو ترا همیشه تماشا برابرست
۱۱در چشم عارفی که به مغز جهان رسید
صبح نشاط با کف دریا برابرست
۱۲در پله ای که سنگدلیهای کعبه است
ریگ روان و آبله پا برابرست
۱۳با درد عشق، طاقت و بیطاقتی یکی است
تمکین کوه و کاه در اینجا برابرست
۱۴حسنی که در لباس بود آب و رنگ او
در چشم ما به صورت دیبا برابرست
۱۵صائب اگر به دیده انصاف بنگری
آن خال دلنشین به سویدا برابرست
۱۶