ما را کلاه فقر به افسر برابرست
سد رمق به ملک سکندر برابرست
۱تلخی نمی رسد به قناعت رسیدگان
در کام مور، خاک به شکر برابرست
۲میزان عدل میل به یک سو نمی کند
اینجا عیار سنگ به گوهر برابرست
۳این گریه ای که هست گره در گلو مرا
هر قطره اش به دانه گوهر برابرست
۴از فیض عشق در قدح لاله رنگ ماست
خونابه ای که با می احمر برابرست
۵در کام ماهیی که به تلخی برآمده است
دریای تلخ و شور به کوثر برابرست
۶پیش کسی که سلطنت فقر یافته است
جمعیت حواس به لشکر برابرست
۷دستی که از فراق تو بر دل نهاده ایم
در قطع راه شوق به شهپر برابرست
۸بر آتشی که در جگر ما نهفته است
همواری سپهر به صرصر برابرست
۹در قلزمی که حیرت دیدار ناخداست
موج عنان گسسته به لنگر برابرست
۱۰مهر خموشیی که مرا بر دهن زدند
آوازه اش به طبل سکندر برابرست
۱۱با بادبان کشتی بی دست و پای مرا
پای به خواب رفته لنگر برابرست
۱۲صائب به چشم هر که ز دریادلان شده است
بخت سیه گلیم به عنبر برابرست
۱۳