زلف معنبر تو به صد جان برابرست
این مصرع بلند به دیوان برابرست
۱با عمر خضر قامت جانان برابرست
این مصرع بلند به دیوان برابرست
۲مد نگاه با صف مژگان برابرست
این مصرع بلند به دیوان برابرست
۳رخساره ترا به نقاب احتیاج نیست
هر قطره عرق به نگهبان برابرست
۴غیر از تو ای نگار ز سیمین بران کراست
در پیرهن تنی که به صد جان برابرست؟
۵کفران نعمت است شکایت ز جنگ یار
خشم بجا به لطف نمایان برابرست
۶در دل خلیده است ز مژگان او مرا
خاری که با هزار گلستان برابرست
۷بر یک طرف گذاری اگر پیچ و تاب را
موی میان او به رگ جان برابرست
۸شد گر جهان به چشم من از خط او سیاه
این سرمه با سواد صفاهان برابرست
۹غمنامه حیات مرا نیست پشت و روی
بیداریم به خواب پریشان برابرست
۱۰آبی که دل سیاه نگردد ز منتش
هر قطره اش به چشمه حیوان برابرست
۱۱ترک کلاه، باج به افسر نمی دهد
آزادگی به تخت سلیمان برابرست
۱۲در کام هر که ذوق قناعت چشیده است
خون جگر به نعمت الوان برابرست
۱۳در دیده کسی که به وحدت گرفت انس
کثرت به چارموجه طوفان برابرست
۱۴غافل ز عزت دل صد چاک ما مشو
سی پاره ای است این که به قرآن برابرست
۱۵روی شکفته ای که دلی وا شود ازو
صائب به صد هزار گلستان برابرست
۱۶