دیوانه خموش به عاقل برابرست
دریای آرمیده به ساحل برابرست
۱گردی که خیزد از قدم رهروان عشق
با سرمه سیاهی منزل برابرست
۲دارد به چهره گوهر ما در محیط عشق
گرد یتیمیی که به ساحل برابرست
۳در وصل و هجر، سوختگان گریه می کنند
از بهر شمع، خلوت و محفل برابرست
۴رحم است بر کسی که نرست است از خودی
این قید با هزار سلاسل برابرست
۵دلگیر نیستم که دل از دست داده ام
دلجویی حبیب به صد دل برابرست
۶در زیر پای سدره و طوبی است مرقدش
هر کشته را که جلوه قاتل برابرست
۷می رقصی از نشاط می ناب، غافلی
کاین رقص با تپیدن بسمل برابرست
۸فهم رموز عشق ز ادراک برترست
اینجا شعور عالم و جاهل برابرست
۹دست از طلب مدار که دارد طریق عشق
از پا فتادنی که به منزل برابرست
۱۰آخر به وصل شمع چو پروانه می رسد
هر دیده را که روشنی دل برابرست
۱۱در کشوری که عشق گرانمایه، گوهری است
در یتیم و آبله دل برابرست
۱۲صائب ز دل به دیده خونبار صلح کن
یک قطره اشک گرم به صد دل برابرست
۱۳