با آب خضر آن خط شبگون برابرست
لفظی که تازه است به مضمون برابرست
۱این نشأه ای کزان لب نوخط به من رسید
خاکش به خون باده گلگون برابرست
۲خطی که از ذقن به بناگوش می رود
در خاصیت به تبت وارون برابرست
۳در ملک آرمیده حسن است خط سبز
گردی که با هزار شبیخون برابرست
۴در خانمان خرابی ما خشکی سپهر
با ترکتاز قلزم و جیحون برابرست
۵در زیر پای عشق، سر خاکسار ماست
آن کاسه سرنگون که به گردون برابرست
۶بی انتظار می رسد از غیب باده اش
هر دیده را که آن لب میگون برابرست
۷شوری که سنگ بر خم هستی زند ترا
با حکمت هزار فلاطون برابرست
۸موج سراب و طره لیلی، ز بیخودی
در دیده یگانه مجنون برابرست
۹سودای عشق در سر مجنون بی کلاه
با تکمه کلاه فریدون برابرست
۱۰مشکل که سر برآورد از خاک، روز حشر
تخم امید ما که به قارون برابرست
۱۱در چشم داغ دیده صائب درین بهار
هر لاله ای به کاسه پر خون برابرست
۱۲