وحدت سرای دل به جهانی برابرست
هر گوشه اش به کنج دهانی برابرست
۱هر شعر آبدار که دل می برد ز جا
هر مصرعش به سرو روانی برابرست
۲دل تازه می شود ز شراب کهن مرا
این پیر زنده دل به جوانی برابرست
۳آن طفل شیرمست که دیوانه اش منم
هر سنگ او به رطل گرانی برابرست
۴از پیچ و تاب، موی بر آتش نشسته ای است
هر دیده را که مور میانی برابرست
۵در دیده ای که هست ز بینش شراره ای
هر لاله ای به سوخته جانی برابرست
۶باشد سبک چو قلب زراندود پیش ما
هر نوبهار را که خزانی برابرست
۷خورشید بی صفا نشود از غبار خط
تا دیده ستاره فشانی برابرست
۸غیر از تو ای نگار ز سیمین بران کراست
در پیرهن تنی که به جانی برابرست؟
۹آسوده از ملامت خلقم که حرف سخت
تیغ مرا به سنگ فسانی برابرست
۱۰پیش کسی که صائب ازین خاکدان گذشت
تسخیر دل به ملک جهان برابرست
۱۱