ترک خودی مراد ز قطع مراحل است
این بار هر کجا فتد از دوش منزل است
۱آب ستاده رشته برون آورد ز پا
بگسل ز همرهی که گرانجان و کاهل است
۲یکرنگ دل چو شد تن خاکی گهر شود
دل متحد به جسم چو شد مهره گل است
۳دست از خودی بشوی که در دفتر وجود
فردی که در حساب بود فرد باطل است
۴شهرت بود ز ریزش اگر مطلب کریم
در چشم بی نیازی ما کم ز سایل است
۵در زیر سقف چرخ نفس راست ساختن
آسوده زیستن ته دیوار مایل است
۶گیراترست خلق خویش از خون بیگناه
دامن کشیدن از گل بی خار مشکل است
۷چون زخم، سینه چاک برون می دود ز پوست
خونم ز بس که تشنه شمشیر قاتل است
۸گفتار جاهلان ز شنیدن بود فزون
خرجش ز دخل بیش بود هر که غافل است
۹با قامت خمیده جوانانه زیستن
در زیر تیغ بال فشانی ز بسمل است
۱۰تسلیم شو که عقده دل را گشادگی
بی برگریز ناخن تدبیر مشکل است
۱۱صبح از ستاره ساخت تهی دامن فلک
کم نیست دانه بهر زمینی که قابل است
۱۲از خوشه راز دانه مستور فاش شد
گل می کند ز تیغ زبان هر چه در دل است
۱۳از خاک دلنشین نتوان برگرفت دل
بیرون شدن ز کوی خرابات مشکل است
۱۴صائب هزار بار به از عقل ناقص است
در چشم امتیاز جنونی که کامل است
۱۵