نقشم به باد داد، نگار اینچنین خوش است
خونم به خاک ریخت، بهار اینچنین خوش است
۱دل را گداخت، بوسه به این چاشنی است خوش
دستم ز کار بود، کنار اینچنین خوش است
۲از تاب چهر، برق خس و خار آرزوست
رخسار آتشین نگار اینچنین خوش است
۳نگذاشت غیر خانه زین، خانه دگر
معمور در زمانه، سوار اینچنین خوش است
۴دلها شد از غبار خطش مصحف غبار
بی چشم زخم، خط غبار اینچنین خوش است
۵هرگز دلم نزد نفسی بر مراد خویش
آیینه پیش روی نگار اینچنین خوش است
۶دل می رود به حلقه زلفش به پای خود
دام آنچنان خوش است و شکار اینچنین خوش است
۷هر خار بی گلی، گل بی خار شد ازو
الحق که فیض عام بهار اینچنین خوش است
۸گل روی خود به اشک ندامت ز خواب شست
در وقت صبح، آب خمار اینچنین خوش است
۹چون حلقه های زلف دلم را قرار نیست
پرگار خال چهره یار اینچنین خوش است
۱۰طوطی چو مغز پسته هم آغوش شکرست
در هم خزیده عاشق و یار اینچنین خوش است
۱۱خونی که کرد در دل صیاد، مشک شد
آهو به فکر میر شکار اینچنین خوش است
۱۲صائب به غیر عشق ندارد ترانه ای
شعر اینچنین خوش است و شعار اینچنین خوش است
۱۳