با قرب یار رشته جان در کشاکش است
در عین بحر، موج همان در کشاکش است
۱گویا نسیم راه در آن زلف یافته است
کز پیچ و تاب، رشته جان در کشاکش است
۲آرام نیست راهنوردان شوق را
دایم ز موج، ریگ روان در کشاکش است
۳عشاق را ز تازه نهالان شکیب نیست
تا یک خدنگ هست کمان در کشاکش است
۴هر چند حرص مالک روی زمین شود
چون موجه سراب همان در کشاکش است
۵بر فرق هر که سرکشی از سر نمی نهد
مانند اره کاهکشان در کشاکش است
۶شوق وطن ز دل به عزیزی نمی رود
در صلب گوهر آب روان در کشاکش است
۷پیران ز حرص بیشتر آزار می کشند
با پشت خم همیشه کمان در کشاکش است
۸طول امل ز قامت خم بیش شد مرا
شد حلقه این کمان و همان در کشاکش است
۹آسان نمی توان ز علایق فشاند دست
زین خارزار دامن جان در کشاکش است
۱۰بر رنگ و بوی عاریه هر کس که دل نهاد
پیوسته از بهار و خزان در کشاکش است
۱۱تا لب گشاده است، نفس آرمیده نیست
در قبضه سوار، عنان در کشاکش است
۱۲ایمن شود چسان ز گسستن رگ حیات؟
زینسان که تار و پود جهان در کشاکش است
۱۳بال و پر تلاطم بحرست بادبان
دلها ز دیده نگران در کشاکش است
۱۴تا یکزبان چو تیغ نگردد سخن طراز
دایم چو خامه دو زبان در کشاکش است
۱۵تا موی آن کمر نکند ترک پیچ و تاب
ما را چو زلف رشته جان در کشاکش است
۱۶صائب اگر چه غوطه در آب گهر زند
از پیچ و تاب، رشته همان در کشاکش است
۱۷