صبح امید من نفس سرد من بس است
چشم سفید، روزن بیت الحزن بس است
۱دستم غبار دامن پاکان نمی شود
بویی مرا ز یوسف گل پیرهن بس است
۲تر می شود به نامه خشکی دماغ من
برگ خزان رسیده مرا از چمن بس است
۳عنوان بود نمکچش مکتوب سر به مهر
زان غنچه لب وظیفه من یک سخن بس است
۴زان میوه ها که وعده به فردوس داده اند
ما را به نقد، نکهت سیب ذقن بس است
۵پروانه وار سوختن از بی مروتی است
آن را که روی گرمی ازین انجمن بس است
۶از شغل دلخراش تو بدنام گشت عشق
نقشی دگر بر آب زن ای کوهکن، بس است
۷محتاج نیستم به سپرداری کسی
جوهر دعای جوشن شمشیر من بس است
۸صائب ز بلبلان نشود گر صدا بلند
کلک سخن طراز هم آواز من بس است
۹