رخساره ترا ز عرق دیدهبان بس است
شبنم برای تازگی گلستان بس است
۱حال مرا زبان نکند گر بیان درست
رنگ شکسته، درد مرا ترجمان بس است
۲فرصت کجاست فکر عمارت کند کسی؟
از خارخار سینه مرا آشیان بس است
۳تشریف قرب درخور این خاکسار نیست
ما را ز دور سجده این آستان بس است
۴رخسارهٔ ترا به نقاب احتیاج نیست
آیینه را فروغ خود آیینهدان بس است
۵با کجروان اگر نکنی راستی بجاست
با راست خانگان کجی ای آسمان بس است
۶چون کودکان به چیدن گل نیست چشم ما
ما را رخ گشادهای از باغبان بس است
۷طبل رحیل، قافلهای افکند به راه
یک نغمه سنج در همه بوستان بس است
۸دریا اگر ز آب مروت شود سراب
ما را عقیق صبر به زیر زبان بس است
۹آزادگان به راحله خود سفر کنند
تخت روان موج ز ریگ روان بس است
۱۰زخمی که خشک بند توان کرد نعمتی است
چشم مرا غباری ازین کاروان بس است
۱۱صائب اگر ز همنفسان همدمی نماند
کلک سخن طراز، مرا همزبان بس است
۱۲