آیینه دار روی تو شرم و حیا بس است
پهلونشین سرو تو بند قبا بس است
۱خود را مزن بر آتش خونهای بیگناه
دست ترا بهار و خزان حنا بس است
۲بشکن به ناز بر سر شمشاد شانه را
زلف ترا ز حلقه به گوشان صبا بس است
۳ما را کجاست طالع گل، خار این چمن
دامن اگر نمی کشد از دست ما بس است
۴رشکی به آفتاب پرستان نمی برم
محراب خاکساریم آن نقش پا بس است
۵اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است
۶صائب به خاک پای وی از سرمه صلح کن
در دودمان چشم تو این توتیا بس است
۷