خشتی مرا ز کوی تو در زیر بس است
سرمایه فراغت من اینقدر بس است
۱عشاق را به بند گران احتیاج نیست
زنجیر پای مو هوای شکر بس است
۲چون شمع، گریه در کرم دست حلقه کرد
این تیغ آبدار مرا بر کمر بس است
۳از تنگنای چرخ شکایت چه می کنی؟
فتح قفس، شکستگی بال و پر بس است
۴آنجا که خار دست به ترکش زند، چو گل
پیشانی گشاده به جای سپر بس است
۵از بهر برفروختن چهره امید
یک قطره اشک گرم به وقت سحر بس است
۶جرم سفینه تو که بر سنگ خورده است
نومید بازگشتن موج خطر بس است
۷بیخوابی که چشم تو ترسیده است ازو
سود حقیقی تو همان از سفر بس است
۸از زلف یار و از دهنش نکته ای بگو
درس مطول و سخن مختصر بس است
۹گر امتیاز نام بود مطلب از اثر
این امتیاز کز تو نماند اثر بس است
۱۰خاک من و سبو ز خرابات مشرب است
بالین ز دست خویش مرا زیر سر بس است
۱۱از یک سخن حقیقت هر کس عیان شود
بهر نمونه از صدفی یک گهر بس است
۱۲صائب مرا به سرمه خلق احتیاج نیست
آن خط مشکبار را در نظر بس است
۱۳