روی تو برق خرمن آسایش دل است
زلف تو تازیانه جانهای غافل است
۱هر خون که کرد در دل عشاق، مشک شد
اکسیر دانه است زمینی که قابل است
۲از رنگ و بوی، حسن خداداد فارغ است
نفزاید از بهار جنونی که کامل است
۳زاهد نیم به مهره گل مشورت کنم
تسبیح استخاره من عقده دل است
۴سوهان مرگ نیز علاجش نمی کند
پایی که از گرانی جان در سلاسل است
۵بحر تو بی کنار ز تن پروری شده است
از جان بشوی دست که هر موج ساحل است
۶ای رهروی که خیر به مردم رسانده ای
آسوده رو که بار تو بر دوش سایل است
۷از پیچ و تاب عشق مکن شکوه زینهار
کاین پیچ و تاب، جوهر آیینه دل است
۸از درد و داغ عشق بود برگ عیش من
این است دوزخی که به جنت مقابل است
۹هر کس نداده است گریبان به دست عقل
صائب بگیر دامن او را که عاقل است!
۱۰