نیست پروای فنای خود دل وارسته را
تیغ خضر راه باشد دست از جان شسته را
۱در دیار عشق کس را دل نمی سوزد به کس
از تب گرم است اینجا شمع بالین خسته را
۲آه اوراق دلم را هر یکی جایی فکند
رشته شد مقراض از ناسازی این گلدسته را
۳عیش دنیا بی طراوت می کند رخسار را
پوست بر تن خشک شد از هرزه خندی پسته را
۴سینه ها را خامشی گنجینه گوهر کند
یاد دارم از صدف این نکته سر بسته را
۵تا مهش در هاله خط رفت، شد پا در رکاب
باعث آوارگی گردد کمر گلدسته را
۶در دیار ما که دارد عشق پنهانی رواج
سکه قلب است رخسار به ناخن خسته را
۷دعوی آهستگی ای مور پیش ما مکن
نقش پا هرگز نباشد مردم آهسته را
۸در حریم دل ندارد راه، فکر دوربین
هیچ کس نگشوده است این نامه سر بسته را
۹بر ورق نتوان به زنجیر مدادش بند کرد
شهپر برق است بر تن مصرع برجسته را
۱۰رشته اشک مرا بنگر، ندیدستی اگر
در گره از پای تا سر، رشته نگسسته را
۱۱ای صبا مشت سپندی بر سر آتش بریز
گر بپرسد یار حال صائب دلجسته را
۱۲