کاسه زانوست جام جم دل آگاه را
یوسف از روی زمین خوش تر شمارد چاه را
۱از غبار خط مشکین حسن می بالد به خود
گرد لشکر توتیای چشم باشد شاه را
۲می نماید حسن در آغوش عاشق خویش را
در کنار هاله باشد حسن دیگر ماه را
۳اهل غیرت نیست ممکن بازی دنیا خورد
شیر چون گردن گذارد حیله روباه را؟
۴هر که را همواری بدباطنان از راه برد
سیل بی زنهار داند آب زیر کاه را
۵راستی از کج نهادان گرد برمی آورد
از زدن مانع نگردد تیغ رهزن راه را
۶نیست در عقل متین دست تصرف باده را
می کند آگاه تر مستی دل آگاه را
۷خواب می سوزد به چشم عارفان شکر وصول
نیست آرام از رسیدن طالب الله را
۸ابر نتواند گرفتن رخنه جستن به برق
مهر خاموشی نگیرد پیش راه آه را
۹کوته اندیشی است کردن شکوه از بخت سیاه
روز رعنا در قفا باشد شب کوتاه را
۱۰آدمی را نقش کم ز آفت سپرداری کند
چشم بد بسیار باشد نقش خاطرخواه را
۱۱پاک خواهد کرد از اشک ندامت راه خویش
ابراز بی آبرویی گر بپوشد ماه را
۱۲تشنه تر گردند از نعمت تهی چشمان حرص
آب هیهات است سازد سیر، چشم چاه را
۱۳صبر درد بی دوا را عاقبت درمان کند
ناامیدی خضر ره شد رهرو گمراه را
۱۴برنیاید شعله را از سر هوای سرکشی
نفس چون از دل برآرد ریشه حب جاه را؟
۱۵فربهی از خوان مردم رنج باریک آورد
کرد نور عاریت آخر هلالی ماه را
۱۶ترک دعوی می نماید پایه معنی بلند
جامه کوتاه، رعنا می کند کوتاه را
۱۷شد جهان پر شور صائب از صریر کلک من
بلبل از من یاد دارد ناله جانکاه را
۱۸