گو نباشد شمع بر خاک این به خون آغشته را
نور می بارد ز سیما این چراغ کشته را
۱ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند
بیم رسوایی نباشد نامه ننوشته را
۲نیست در دل خاکساران را تماشایی که نیست
آسمان در زیر پا افتاده است این پشته را
۳تار و پود عالم امکان بود موج سراب
همچو سوزن جا به چشم خود مده این رشته را
۴ناامیدی از غم عالم دل ما را خرید
از غبار اندیشه نبود چشم بر هم هشته را
۵تشنه برمی گشت از سرچشمه آب حیات
خضر اگر می دید آن تیغ به خون آغشته را
۶نیست جز اشک ندامت خوشه ای در آستین
دانه در رهگذار کاروانی کشته را
۷صحبت افسرده را نادیدن از دیدن به است
شکوه از دامن نباشد شمع ماتم کشته را
۸جمع کردن خویش را در عهد پیری مشکل است
پیش ره نتوان گرفتن لشکر برگشته را
۹حاصل پهلوی چرب این خسیسان کاهش است
می خورد گوهر به چشم تنگ آخر رشته را
۱۰بر سر ریگ روان باشد اساس زندگی
می کند موج سراب این خانه یک خشته را
۱۱نیست بی خون شفق نان فلک چون آفتاب
خاک خور صائب، مخور این قرص خون آغشته را
۱۲