رزق دهن تیغ بود هر گلو که هست
قالب تهی ز سنگ کند هر سبو که هست
۱نتوان به هر دو دست سر خود نگاهداشت
بازیچه محیط شود هر کدو که هست
۲واصل به بحر می شود این جویبارها
در پای خم شکسته شود هر سبو که هست
۳چون غنچه هر قدر که گره سخت تر کنی
آخر به باد می رود این رنگ و بو که هست
۴چندان که می برند فرورفتگان به خاک
یک ذره کم نمی شود این آرزو که هست
۵از بحر، بی طلب صدفت پر گهر شود
گردآوری اگر کنی این آبرو که هست
۶ما از وضو به شستن دست از جهان خوشیم
پیوسته تازه روی بود این وضو که هست
۷چندان که مردمان به سخن دل نمی دهند
ما بس نمی کنیم ازین گفتگو که هست
۸صائب ز ناز و نعمت دنیای پر فریب
ما را بس است این دل بی آرزو که هست
۹