بودی که نمودست وجودش، دهن اوست
سیبی که سهیل است کبابش، ذقن اوست
۱تا پنجه اقبال که پر زور برآید؟
دست دو جهان در خم سیب ذقن اوست
۲وصل مه کنعان چه مناسب به زلیخاست؟
یعقوب شناسد که چه در پیرهن اوست
۳یک حرف ازان غنچه دهن رنگ ندارم
هر چند که ده رنگ زبان در دهن اوست
۴چون مرغ چمن جامه جان چاک نسازد؟
پیراهن گلها ز سر پیرهن اوست
۵از لعل، سخن پیش رخ یار مگویید
صد برگ خزان دیده چنین در چمن اوست
۶هر فتنه که امروز ازو نام توان برد
زیر علم زلف شکن بر شکن اوست
۷در دیده همت، فلک و کاهکشانش
موری است که پای ملخی در دهن اوست
۸با این همه مشکین نفسی، خامه صائب
یک آهوی رم کرده دشت ختن اوست
۹