ای هر دو جهان خاک ره سرو روانت
گردون مطوق یکی از فاختگانت
۱بر کوتهی بینش خود داد گواهی
آن کس که نشان داد برون از دو جهانت
۲پنهانتر ازانی که توانت به نشان یافت
پیداتر ازانی که بپرسند نشانت
۳گردون که به گردش نرسد فکر جهانگرد
گردی است که برخاسته از راهروانت
۴جوشیدن آب از جگر سنگ به تعجیل
یک چشمه سهل است ز فرمان روانت
۵فرعون که می زد لمن الملک ز نخوت
در بحر عدم غوطه زد از چوب شبانت
۶عمری است فلک می خورد از جام شفق خون
شاید که شمارند ز خونابه کشانت
۷هر حلقه زلف تو پریخانه چینی است
رحم است به چشمی که نگردد نگرانت
۸چون حرف مکرر، سخن قند بود تلخ
آن را که شنیده است حدیثی ز دهانت
۹تا حشر فراموش کند شیوه رفتار
آبی که شود آینه سرو روانت
۱۰سر حلقه باریک خیالان جهان شد
پیچید به هر که غم موی میانت
۱۱گر آب شود، موج بود بند زبانش
هر دل که شود مخزن اسرار نهانت
۱۲این سرکشی نخل تو با خاک نشینان
زان است که در خواب بهارست خزانت
۱۳جولان سمند تو برون از دو جهان است
چون دست زند صائب مسکین به عنانت؟
۱۴