موج سراب دنیا، شمشیر آبدارست
آبش لعاب افعی، خارش زبان مارست
۱خمیازه نشاط است گلهای خنده رویش
سر جوش باده او ته جرعه خمارست
۲تاجش به دیده عقل کیلی است عمرپیما
تختش به چشم عبرت کرسی زیر دارست
۳چون کوه پایدارست درد گران رکابش
عمر سبک عنانش چون برق در گذارست
۴پیداست تا چه باشد الوان نعمت او
جایی که شیر مادر خون نقابدارست
۵چون سگ گزیده از آب وحشت کند ز دنیا
آیینه بصیرت آن را کی بی غبارست
۶گرد کدورت از دل بی اشک برنخیزد
روشنگر وجودست چشمی که اشکبارست
۷از خلق خوش توان شد در چشم خلق شیرین
صبح گشاده رو را انجم زر نثارست
۸در گوهر آب گوهر در بحر می کند سیر
واصل بود به جانان جانی که بیقرارست
۹از خود کناره گیران صائب مدام شادند
پیوسته صاف باشد بحری که بیکنارست
۱۰