روشندلان به هر که رسیدند همچو صبح
دادند جان، نفس نکشیدند همچو صبح
۱شکر خدا که عاقبت کار، عاشقان
پیراهنی به صدق دریدند همچو صبح
۲جمعی که پی به داغ مکافات برده اند
یک گل فزون ز باغ نچیدند همچو صبح
۳از گرد کینه صاف بود آبگینه ام
ناف مرا به مهر بریدند همچو صبح
۴تا شیشه گردن از سر دیوار خم کشید
مستان بغل گشاده دویدند همچو صبح
۵صائب خموش باش که خورشید طلعتان
بر ما رقم به صدق کشیدند همچو صبح
۶