دل زنده می کند نفس جانفزای صبح
جان می شود دو مغز ز آب و هوای صبح
۱چون آفتاب قبله ذرات می شود
هر کس که سود روی ارادت به پای صبح
۲خورشید افسر زر ازین آستانه یافت
زنهار رو متاب ز دولتسرای صبح
۳در زیر پای سیر درآرد براق روح
عظم رمیم را نفس جانفزای صبح
۴چون خون مرده قابل تلقین فیض نیست
هر کس ز خواب خوش نجهد در هوای صبح
۵فیض است فیض، صحبت اشراقیان تمام
زنهار سعی کن که وی آشنای صبح
۶از خوان روزگار به یک قرص ساخته است
صادق بود همیشه ازان اشتهای صبح
۷دستی کز آستین بدر آید ز روی صدق
سر پنجه کلیم شود از دعای صبح
۸چون اختران چراغ شبستان تمام شد
هر کس فشاند خرده جان را به پای صبح
۹غافل مشو ز عزت پیران زنده دل
برخیز چون سپند ز جا پیش پای صبح
۱۰چون آفتاب، زنده جاوید می شود
خود را رساند هر که به دارالشفای صبح
۱۱بر غفلت سیاه دلان خنده می زند
غافل مشو ز خنده دندان نمای صبح
۱۲شد ایمن از گزند شبیخون حادثات
خود را رساند هر که به زیر لوای صبح
۱۳در سلک راستان نتواند سفید شد
چون شمع هر که جان ندهد رونمای صبح
۱۴گرد گناه با دل روشن چه می کند؟
از دود شب سیاه نگردد قبای صبح
۱۵صائب چگونه وصف نماید، که قاصرست
خورشید با هزار زبان در ثنای صبح
۱۶