از قرص آفتاب تهی نیست خوان صبح
دایم بود ز صدق طلب پخته نان صبح
۱مگذر ز حرف راست که از رهگذار صدق
پر زر کند فلک ز کواکب دهان صبح
۲در نور صدق محو شود دعوی دروغ
ظلمت به گرد می رود از کاروان صبح
۳عشقی که صادق است بود ایمن از زوال
این تب برون نمی رود از استخوان صبح
۴در راست خانگان نتوان یافتن کجی
تیر دعا خطا نشود از کمان صبح
۵با صبح خوش برآ، که بود مهر بی زوال
برگ خزان رسیده ای از بوستان صبح
۶آب آورد به دیده چو خورشید، دیدنش
هر گل که وا شد از نفس خونچکان صبح
۷دل را اگر ز گرد گنه پاک می کنی
غافل مشو ز چهره شبنم فشان صبح
۸خورشید افسر زر ازین آستانه یافت
زنهار بر مدار سر از آستان صبح
۹مگشای چاک سینه که ترسم ز انفعال
تا روز حشر تخته بماند دکان صبح
۱۰کوتاه دار دست دعا از رکاب خلق
صائب چو ممکن است گرفتن عنان صبح
۱۱