آفاق را کند به نفش مشکبار صبح
باشد بهار عنبر شبهای تار صبح
۱دم را کنند صاف ضمیران شمرده خرج
از سینه می کشد نفسی را دوباره صبح
۲تا چشمش از ستاره فشانی نشد سفید
از وصل آفتاب نشد کامکار صبح
۳دست از طلب مدار درین ره، که می کشد
خورشید را ز صدق طلب در کنار صبح
۴زینسان که شد زمانه تهی از فروغ صدق
مشکل شود سفید درین روزگار صبح
۵در نور صدق محو نشود ظلمت دروغ
شب را کند به نیم نفس تارومار صبح
۶شب پرده پوش و روز سفیدست پرده در
باشد ازان به چشم سیه کار، بار صبح
۷ما را شبی است از دل فرعون تیره تر
بیهوده می برد ید بیضا به کار صبح
۸تاریکی لحد نشود از چراغ کم
با خاطر گرفته نیاید به کار صبح
۹عمرش تمام شد به نفس راست کردنی
هر چند بست پا ز شفق در نگار صبح
۱۰پیوند تیرگی به شب من زیاده شد
چندان که برد تیغ دو دم را به کار صبح
۱۱از چشم شور، خون شفق شد، به خاک ریخت
شیری که داشت در قدح زرنگار صبح
۱۲صائب زمین پاک کند دانه را گهر
از ابر دیده، قطره چندی ببار صبح
۱۳