از بس مکدرست درین روزگار صبح
از دل نمی کشد نفس بی غبار صبح
۱رخسار نو خط تو خوش آمد به دیده اش
از شب کشید سرمه دنباله دار صبح
۲باشد نظر به زنده دلان، شیرخواره ای
هر چند آمده است به دنیا دو بار صبح
۳جان می دهد نسیم خوشش اهل درد را
دارد مگر نفس ز لب لعل یار صبح؟
۴از دفتر صباحت آن آفتاب روی
یک فرد باطل است درین روزگار صبح
۵از شرم هیچ جا نتواند سفید شد
تا دیده است چاک گریبان یار صبح
۶گردد در آفتاب پرستی دو تیغه باز
بیند اگر به چهره آن گلعذار صبح
۷مهر قبول بر ورقش آفتاب زد
تا لوح ساده کرد ز نقش و نگار صبح
۸خورشید بوسه بر قدم شبروان زند
سر بر زند ز دیده شب زنده دار صبح
۹سالک میان خوف و رجا سیر می کند
مانده است در کشاکش لیل و نهار صبح
۱۰بتوان به قصر شیرین از جوی شیر رفت
باشد دلیل گمشدگان را به یار صبح
۱۱زان کمترست عمر که گیرند ازو حساب
بیهوده می کند نفس خود شمار صبح
۱۲تخم زمین پاک، یکی می شود هزار
از ابر دیده قطره چندی ببار صبح
۱۳گلدسته بهشت برین، روی تازه است
برگ شکوفه ای است ازین شاخسار صبح
۱۴هر شام، دور جام شکرخند از کسی است
هر روز سر برآورد از یک کنار صبح
۱۵از خط صفای عارض او شد یکی هزار
در موسم بهار بود بی غبار صبح
۱۶زنگار غم به باده روشن چه می کند؟
از خنده ای برآورد از شب دمار صبح
۱۷تر می کند به خون شفق نان آفتاب
از راستی چه می کشد از روزگار صبح
۱۸هر کس شبی به کوی خرابات زنده داشت
دید از بیاض گردن مینا هزار صبح
۱۹هر کار را حواله به وقتی نموده اند
شام است وقت ساغر و وقت شکار صبح
۲۰تا این غزل ز خامه صائب علم کشید
شد شیر مست خنده بی اختیار صبح
۲۱