نیست چون بال و پری تا گِرد سر گردم تو را
از ته دل گِرد سر در هر نظر گردم تو را
۱میکند بیدست و پا نظارگی را جلوهات
چون به این بیدست و پایی همسفر گردم تو را؟
۲کاش چون پرگار، پای آهنین میداشتم
تا به کامِ دل چو مرکز گِرد سر گردم تو را
۳در زمینِ خاکساری نقشِ پا گردیدهام
بر امید آن که شاید، پی سپر گردم تو را
۴چون تو هرگز زیرِ پای خود نمیبینی ز ناز
من به امیدِ چه خاکِ رهگذر گردم تو را؟
۵آفتاب و مه تو را از دور میبوسد زمین
من کدامین ذرهام تا گِرد سر گردم تو را؟
۶چون ز بیقدری نیم شایستهٔ بزمِ حضور
چشم دارم حلقهٔ بیرونِ در گردم تو را
۷دامن از گَردِ یتیمی میفشاند گوهرت
چون غبارِ خاطر ای روشن گهر گردم تو را؟
۸یک کمر بسته است در مُلکِ سلیمان کوه قاف
من چه مورم تا سزاوارِ کمر گردم تو را
۹هر که در هر جا شود گویا به ذکرِ خیرِ تو
گِردِ سر چون سبحه از صد رهگذر گردم تو را
۱۰سرمهواری از وجودِ خاکیِ من مانده است
بختِ سبزی کو، که منظورِ نظر گردم تو را
۱۱گرچه خاکستر شدم، باز از خدا خواهم پری
تا مگر بر گِرد سر، بارِ دگر گردم تو را
۱۲حلقهٔ سرگشتگی میافتد از پرگار خویش
ور نه صائب میتوانم راهبر گردم تو را
۱۳