سخت میخواهم که در آغوشِ تنگ آرم تو را
هر قدر افشردهای دل را، بیفشارم تو را
۱عمرها شد تا کمندِ آه را چین میکنم
بر امیدِ آن که روزی در کمند آرم تو را
۲از لطافت گر چه ممکن نیست دیدنِ روی تو
رو به هر جانب که آرم، در نظر دارم تو را
۳در سرِ مستی گر از زانوی من بالین کنی
بوسه در لعلِ شرابآلود نگذارم تو را
۴میشود نیلوفری از برگِ گل، اندام تو
من به جرأت در بغل چون تنگ افشارم تو را؟
۵از نگاهِ خشک، منعِ چشمِ من انصاف نیست
دستِ گل چیدن ندارم، خارِ دیوارم تو را
۶ناشنیدن میشود مُهر دهانم بیسخن
گر غباری هست بر خاطر ز گفتارم تو را
۷از رهایی هر زمان بودم اسیرِ عالَمی
فارغم از هر دو عالم تا گرفتارم تو را
۸ای که میپرسی چه پیش آمد که پیدا نیستی
خویشتن را کردهام گم تا طلبکارم تو را
۹از من ای آرامِ جان! احوالِ صائب را مپرس
خاطرِ آسودهای داری، چه آزارم تو را؟
۱۰