مکن ز باده لعلی لب چو مرجان سرخ
ز پشت دست ندامت مساز دندان سرخ
۱ز غوطه ای که به خون زد خدنگ، دانستم
که عاقبت رگ گردن کند گریبان سرخ
۲مجوی روزی بی خون دل ز خوان سپهر
که شد به خون شفق نان مهر تابان سرخ
۳به گریه سایل اگر روی خود کند رنگین
ازان به است که گردد به ابر احسان سرخ
۴نگشت چاه چو فانوس روشن از رویش
نشد ز سیلی تا روی ماه کنعان سرخ
۵زرست مایه خوشحالی و برومندی
که روی گل بود از خرده در گلستان سرخ
۶گرفته دل نبود هر که را بود مغزی
که زیر پوست بود پسته های خندان سرخ
۷به تلخرو مکن اظهار تنگدستی خویش
که از تپانچه بحرست روی مرجان سرخ
۸به شیر، طفل مرا رام خویش نتوان کرد
مگر به خون کند از مهر دایه پستان سرخ
۹گلی که از سفر خویش چیده ام این است
که شد ز آبله ام ریگ این بیابان سرخ
۱۰ز سوز دل نفس سرد آتشین گردد
که روی صبح شد از آفتاب تابان سرخ
۱۱بهار خشک لبان می رسد ز پرده غیب
به خون آبله مژگان کند مغیلان سرخ
۱۲خیال سیب زنخدان یار می گزدش
شد از فشردن دل هر که را که دندان سرخ
۱۳سموم را نفس انگشت زینهار شود
ز سوز سینه من گر شود بیابان سرخ
۱۴به رنگ آب کند جلوه در نظر نرگس
ز باده چون نشود چشم باده خواران سرخ؟
۱۵سخن نگردد رنگین به سرخی سر باب
که از خیال غربت است روی دیوان سرخ
۱۶چرا نباشد منقار طوطیان رنگین؟
که حرف سبز کند چهره سخندان سرخ
۱۷سخن ز خامه رنگین خیال ماست بلند
ز شقه علم ماست روی میدان سرخ
۱۸سخن ز خامه صائب گرفت رنگینی
که روی گل بود از بلبل خوش الحان سرخ
۱۹