شد زسر گردانی من بس که حیران گردباد
کرد گردش را فرامش در بیابان گردباد
۱چون ندارد ریشه در صحرای امکان گردباد
می برد آوارگی زود از بیابان گردباد
۲ریشه در خاک تعلق نیست اهل شوق را
می رود بیرون ز دنیا پایکوبان گردباد
۳نیست با تن جان وحشت دیده را دلبستگی
می فشاند گرد هستی از خود آسان گردباد
۴خار خار شوق دارد جنگ با آسودگی
تا نفس دارد نیاساید ز جولان گردباد
۵برنیاید تخم امّیدِ منِ مجنون ز خاک
گرچه شد از گریهام سرو خرامان گردباد
۶خارخار شوق در دل کار بال و پَر کند
طی به یک پا میکند چندین بیابان گردباد
۷تیرهبختی میکند کوته زبانِ لاف را
در دل شبها نمیباشد نمایان گردباد
۸دولت سردرهوایان را نمیباشد دوام
میشود در جلوهای از دیده پنهان گردباد
۹تنگنای شهر زندان است بر سرگشتگان
راست میسازد نفس را در بیابان گردباد
۱۰از ره صحرانوردان تا توان برچید خار
نیست ممکن پای خود پیچد به دامان گردباد
۱۱چشم خونبارم چنین در گریه گر طوفان کند
میشود فوارهٔ خون در بیابان گردباد
۱۲میکند زخم زبان شوریدگان را گرمتر
خار و خس را بال و پَر سازد ز جولان گردباد
۱۳از جنونِ دوریِ من بس که دارد پیچ و تاب
برنمیآرد سرِ لاف از گریبان گردباد
۱۴چون به جولان گرم گردد شوق آتشپای من
میشود انگشتِ زنهارِ بیابان گردباد
۱۵گر ز مدّ آه من در دل ندارد خارها
از چه میباشد غبارآلود و پیچان گردباد؟
۱۶من به سر طی میکنم صائب ره باریکِ تیغ
گر به یک پا میکند قطعِ بیابان گردباد
۱۷