از لب منصور راز عشق بر صحرا فتاد
پرده دریا درد موجی که بی پروا فتاد
۱عشق بی پروا دماغ خانه آرایی نداشت
این گره در کار دریا از حباب ما فتاد
۲صبر نتوانست پیچیدن عنان راز عشق
این شرر آخر برون از سینه خارا فتاد
۳چاره جوییهای غمخواران مرا بیچاره کرد
این گره در کار من از سوزن عیسی فتاد
۴روی گرم لاله و آغوش گل زندان اوست
هر که چون شبنم به فکر عالم بالا فتاد
۵در جهان ساده لوحی رهبری در کار نیست
خضر شد هر کس که در دامان این صحرا فتاد
۶می کند در سنگ خارا داغ تنهایی اثر
بیستون خاموش شد تا کوهکن از پا فتاد
۷سالها خون خوردن و خامش نشستن سهل نیست
عمر اگر باشد، فلک خواهد به فکر ما فتاد
۸اختیاری نیست صائب اضطراب ما زعشق
دست و پایی می زند هر کس که در دریا فتاد
۹