بهر گندم از بهشت آدم اگر بیرون فتاد
دیده ما در بهشت از روی گندم گون فتاد
۱خون زسیما می چکد شمشیر زهرآلود را
الحذر از چهره سبزی که ته گلگون فتاد
۲از سرشک تلخ نقل و باده اش آماده شد
دیده هر کس بر آن لعل لب میگون فتاد
۳خجلت روی زمین زان ساق سیمین می کشد
جلوه طاوس در ظاهر اگر موزون فتاد
۴در لباس شاخ گل گردد قیامت جلوه گر
کشته ای کز دست و تیغ او به خاک و خون فتاد
۵کرد دودش روزن چشم غزالان را سیاه
آتشی کز روی لیلی در دل مجنون فتاد
۶می کند سرگشته چون پرگار اهل دید را
نقطه خالی که از کلک قضا موزون فتاد
۷برنخیزد لاله بی داغ نمکسود از زمین
شورشی کز عشق مجنون در دل هامون فتاد
۸گرد کلفت از دل فرهاد جوی شیر شست
در میان عشقبازان نان من در خون فتاد
۹روی او روزی که صائب از نقاب آمد برون
آفتاب و ماه از طاق دل گردون فتاد
۱۰