بر دل خود هر که چون فرهاد کوه غم نهاد
از سبکدستی بنای عشق را محکم نهاد
۱از دل پرخون شکایت می تراود بی سخن
مهر نتوان بر دهان لاله از شبنم نهاد
۲اختیاری نیست در گهواره طفل شیر را
دست در مهد زمین باید به روی هم نهاد
۳خامسوزان هوس را روی در بهبود نیست
ساده لوح آن کس که داغ لاله را مرهم نهاد
۴دل ز همدردان شود از گریه خالی زودتر
وقت شمعی خوش که پا در حلقه ماتم نهاد
۵طی کند هر کس بساط آرزوی خام را
می تواند دست رد بر سینه حاتم نهاد
۶منع نتوان کرد خوبان را ز خودبینی که گل
بر سر زانوی خود آیینه شبنم نهاد
۷تا سفال تشنه ای را می توان سیراب کرد
لب چو بیدردان نمی باید به جام جم نهاد
۸یک دم خوش قسمت اولاد او، صائب! نشد
در چه ساعت یا رب آدم پا درین عالم نهاد؟
۹