جنبش مژگان حضور از دیده و دل می برد
چشم بسمل لذت از دیدار قاتل می برد
۱شکر قطع راه، عارف را کند بیدارتر
غافلان را خواب در دامان منزل می برد
۲در دل شب دزد را جرأت یکی گردد هزار
خال او در پرده خط بیشتر دل می برد
۳می شود لطف خدا افتادگان را دستگیر
خار و خس را موجه دریا به ساحل می برد
۴وای بر آن کس که چون قمری درین بستانسرا
حاجت خود پیش سر و پای در گل می برد
۵لاله را از دل، سیاهی ابر نتوانست شست
داغ خون ما که از دامان قاتل می برد؟
۶از دل بیتاب یک مو بر تنم آسوده نیست
این سپند شوخ آسایش ز محفل می برد
۷گرچه می داند وسایل پرده بیگانگی است
دل همان ما را به دنبال وسایل می برد
۸حسن عالمگیر لیلی نیست در جایی که نیست
عاشق از دامان صحرا فیض محمل می برد
۹عالم پرکور را یک رهبر بینا بس است
ره شناسی کاروانی را به منزل می برد
۱۰شد زیک پیمانه صائب کشف بر من رازها
صحبت آیینه رویان زنگ از دل می برد
۱۱