زلف مشکین را چرا آن نازپرور می برد؟
بی خطا افتاده خود را چرا سر می برد؟
۱هر نفس غم پاره ای از جسم لاغر می برد
همچو خاکستر که از پهلوی اخگر می برد
۲ما به چشم مور گندم دیده قانع گشته ایم
روزی ما را چرا چرخ ستمگر می برد؟
۳در قیامت می شود شیرین، زبان در کام ما
تلخی بادام ما را شور محشر می برد
۴از شهیدان یک سر و گردن نباشم چون بلند؟
تیغ او در ماتم من زلف جوهر می برد
۵عشق عالمسوز بر من مهربان گردیده است
جامه بر بالایم از بال سمندر می برد
۶من به لیمویی قناعت کرده ام از روزگار
ناف صفرای مرا گردون به شکر می برد
۷هر که چون صائب دویی را از میان برداشته است
می کند پی قاصدان را، خامه را سر می برد
۸