مست ما امروز نقش تازهای بر آب زد
شیشه می را به طاق ابروی محراب زد
۱چون بر آرم سر میان خاک و خون غلتیدگان؟
بال من سیلی به روی خنجر قصاب زد
۲صبح بیداری ندارد در پی این خواب گران
ورنه طوفان بارها بر روی بختم آب زد
۳چون صدف در دامن خود گوهر مقصود یافت
هر که گرد خویش دوری چند چون گرداب زد
۴خضر و سیر ظلمت و آب حیات افسانه است
تازه شد هر کس شراب کهنه در مهتاب زد
۵نیست راه خار در پیراهن عریان تنی
شعله آفت سر از خاکستر سنجاب زد
۶شعله خوی تو دست آورد بیرون ز آستین
سیلی بیطاقتی بر چهرهی سیماب زد
۷صائب از بس ساده لوحی بر خیال عارضش
بوسهها از دور امشب بر رخ مهتاب زد
۸