بر من از روشندلی وضع جهان هموار شد
خار در پیراهن آتش گل بی خار شد
۱خودبخود چون غنچه واشد عقده ها از کار من
تا درین بستانسرا دست و دلم از کار شد
۲دور گردان را وصال پرده داران هم خوش است
طوطی ما از ادب یکرنگ با زنگار شد
۳گر شود مرکز، بسوزد شهپر پرگار را
نقطه بی طالع من بس که بی پرگار شد
۴هر که را بیماری چشم تو بر بستر فکند
هر پرستاری که آمد بر سرش بیمار شد!
۵ننگ قیمت بر ندارد گوهر روشندلان
ای خوش آن گوهر که آب از گرمی بازار شد
۶مستی غفلت میان دیده و دل شد حجاب
پرده خوابم نقاب دولت بیدار شد
۷در شبستان فنا صبح امیدی می شود
هر نفس کز زندگانی صرف استغفار شد
۸وحشت ارباب بینش را فزاید رنگ و بو
شبنم از نزدیکی گل آتشین رفتار شد
۹عالم پرشور بر روشن ضمیران دوزخ است
در بهشت افتاد تا آیینه ما تار شد
۱۰شبنم گستاخ گردد حلقه بیرون در
هر کجا مژگان من خار سر دیوار شد
۱۱بیش ازین صائب نمی باشد عبادت را اثر
رفته رفته رشته تسبیح من زنار شد
۱۲