تا تو رفتی عالم روشن به چشمم تار شد
باده بی غش به جامم شربت بیمار شد
۱از دهان باز بودم حلقه بیرون در
تا زبان بستم دلم گنجینه اسرار شد
۲رو سفیدی بود در کردار و عمر من تمام
چون قلم از دل سیاهی صرف در گفتار شد
۳نیست در دل خاری از منع چمن پیرا مرا
جوش گل مانع مرا از سیر این گلزار شد
۴چرب نرمی شد حصار عافیت ز آتش مرا
از گداز ایمن بود هر زر که دست افشار شد
۵از خموشی گشت روشن تا دل تاریک من
طوطی خوش حرف بر آیینه ام زنگار شد
۶بر جنون دوری من حلقه دیگر فزود
نقطه خالش زخط روزی که خوش پرگار شد
۷پیچ و تاب نامرادیها به قدر دانش است
می خورد خون بیش هر تیغی که جوهردار شد
۸می کشد ناصح زبان از روی سخت من به کام
خواهد این سوهان ز ناهمواریم هموار شد
۹در شبستان فنا صبح امیدی می شود
آنچه از انفاس، صائب صرف استغفار شد
۱۰