از گرفتاری دلم فارغ زپیچ و تاب شد
ناله زنجیر، خوابم را صدای آب شد
۱کوته است از حرف خاموشان زبان اعتراض
ایمن از تیغ است هر خونی که مشک ناب شد
۲جهل دارد همچنان خم در خم عصیان مرا
گر به ظاهر قامت خم گشته ام محراب شد
۳با فقیران دست در یک کاسه کردن عیب نیست
بحر با آن منزلت همکاسه گرداب شد
۴چون رگ سنگ است اهل درد را بر دل گران
در میان زخمها زخمی که بی خوناب شد
۵شرم هیهات است خوبان را سپرداری کند
هاله نتواند حجاب پرتو مهتاب شد
۶گر برآرد می زخود پیمانه ما دور نیست
پنجه مرجان نگارین در میان آب شد
۷فکر من صائب جهان خاک را دل زنده کرد
این سفال خشک از ریحان من سیراب شد
۸