چون به یاد آشیان مرغم صفیری سر کند
دانه را سازد سپند و دام را مجمر کند
۱ناله من این چنین پست از فضای عالم است
شعله ام ضبط نفس از تنگی مجمر کند
۲هر رگم چون برق می تابد ز زیر ابر جسم
خون گرم من نمی دانم چه با نشتر کند
۳نامه اعمال چون برگ خزان ریزد به خاک
آه سردم گر گذاری بر صف محشر کند
۴قطره ای اشک مروت نیست در چشم سحاب
دانه امید ما از خاک چون سر بر کند؟
۵صبح از رویش دهد خورشید تابان چشم آب
چون گل از شبنم دل شب هر که چشمی تر کند
۶خشت خم سر کله با خورشید تابان می زند
پرتو این می دهان شیشه را خاور کند
۷روزگار غنچه خسبی خوش کز استغنای فقر
همچو عنقا بوریای خود زبال و پر کند
۸گر کند تیغ نگاه خویش بر مو امتحان
ساده رو آیینه را از طره جوهر کند
۹راز دل گاهی به خاموشی نهان ماند که موم
پرده داری پیش چشم روزن مجمر کند
۱۰گرنه صائب داغدار از رفتن پروانه است
شمع خاکستر چرا در انجمن بر سر کند؟
۱۱