زلف مشکینت دهان شانه پر عنبر کند
سرمه خاموش را چشمت زبان آور کند
۱آن که می گوید قیامت بر نمی خیزد، کجاست؟
تا در آن مژگان تماشای صف محشر کند
۲اشتیاق صفحه رخسار شبنم زیب او
دامن گل را به شبنم آتشین بستر کند
۳از عدالت نیست افکندن در آتش روز حشر
عود خامی را که خون در دیده مجمر کند
۴سینه خود عالمی چون صبح صیقل داده اند
آفتاب معرفت تا از کجا سر بر کند
۵رنج باریک است جان را قسمت از تن پروران
چربی پهلوی گوهر رشته را لاغر کند
۶جان به کوشش برنمی آید ز زندان جهات
رخنه هیهات است زور نقش در ششدر کند
۷بس که بسته است آسمان سفله کشتی را به خشک
دیدن خورشید ممکن نیست چشمی تر کند
۸آتش غیرت سراسر می رود در جان خضر
تا مباد از چشمه حیوان کسی لب تر کند
۹چون نگردد قالب بی جان دل تن پروران؟
کاسه چون افتاد فربه کیسه را لاغر کند
۱۰از نگاه تلخ صائب زهر می ریزم بر او
دایه بیدرد در شیرم اگر شکر کند
۱۱