هر که چین منع از ابروی دربان وا کند
از دم عقرب گره را هم به دندان وا کند
۱گوهر شهوار گردد آبرو چون شد گره
کس چه لازم چون صدف لب پیش نیسان وا کند؟
۲می توان در گوشه عزلت به خود پرداختن
یوسف ما را مگر دل چاه و زندان وا کند
۳اختر اقبال خال و خط بلند افتاده است
جای خود را مور در دست سلیمان وا کند
۴مهره گل گردد از گرد کسادی آفتاب
هر کجا حسن گلوسوز تو دکان وا کند
۵در دل پرناوک من نیست جای عشق، تنگ
برق جای خویش آسان در نیستان وا کند
۶هر که دست خود کند پیش تهیدستان دراز
بر امید میوه زیر سرو دامان وا کند
۷می کند بی خانمان چندین دل آشفته را
عقده ای هر کس ازان زلف پریشان وا کند
۸هرگز از مژگان گشادی دیده ما را نشد
کی گره از کار دریا دست مرجان وا کند؟
۹نوبهار برق جولان بلبل ما را نداد
آنقدر فرصت که بالی در گلستان وا کند
۱۰شرم رخسار تو گلها را سراسر غنچه کرد
پیش دیوان قیامت کیست دیوان وا کند؟
۱۱خنده رویان چمن سر در گریبان می کشند
در گلستانی که یار ما گریبان وا کند
۱۲می شود ملک سلیمان، خانه ای چون چشم مور
گر در دل میزبان بر روی مهمان وا کند
۱۳از هوای تر شود آیینه ما بی غبار
رشته باران گره از کار مستان وا کند
۱۴در فضای لامکان از غنچه خسبان بود دل
بال و پر چون در سپهر تنگ میدان وا کند؟
۱۵می تواند سرمه در کار سخن سنجان کند
هر که صائب بال شهرت در صفاهان وا کند
۱۶