پیش ابر نوبهاران چون صدف لب وا کند
شور غیرت زندگی را تلخ بر دریا کند
۱زود عالم را کند زنگار در چشمش سیاه
هر که چون آیینه عیب خلق را پیدا کند
۲می دهد داد سراسر، دشت پیمای جنون
گر غبار خاطرم را دامن صحرا کند
۳می کند تأثیر در دلهای سنگین اشک و آه
آب و آتش جای خود در سنگ و آهن وا کند
۴نیست میدان جنون ما جهان تنگ را
کشتی طوفانی ما رقص در دریا کند
۵شاهد آیینه رخساری درین بازار نیست
طوطی ما را مگر ذوق سخن گویا کند
۶سرو سرتاپا زطوق قمریان گشته است چشم
تا مگر نظاره آن قامت رعنا کند
۷لاله زاری شد به چشم من جهان از نور عشق
کیمیای شعله خس را آتشین سیما کند
۸با من رسوا چه سازد پرده سوزیهای حسن؟
ساده لوح آن کس که خواهد مشک را رسوا کند
۹شمع کافوری فروزد پیش راه جان من
چون به قصد کشتن من آستین بالا کند
۱۰گفتم از خط رحم او افزون شود، غافل که خط
جوهر دیگر فزون بر تیغ استغنا کند
۱۱تا نفس را راست سازد بلبل آتش زبان
کلک صائب می تواند صد غزل انشا کند
۱۲