هر که بال و پر چو سرو از همت والا کند
سیر با استادگی در عالم بالا کند
۱از دل پرخون بود در گریه چشم من دلیر
دخل دریا ابر را در خرج بی پروا کند
۲کار چون افتاد شیرین، کارفرما می شود
تیشه فرهاد ممکن نیست سر بالا کند
۳درفشاندن گر کند تقصیر از دون همتی است
هر که احسان همچو ابر از کیسه دریا کند
۴منع دلهای دونیم از ناله کردن مشکل است
شق زبان خامه لب بسته را گویا کند
۵می کند یاد گرانجانان سبک چون برگ کاه
قاف اگر گاهی گرانی بر دل عنقا کند
۶می تواند کرد بر گردن فرازان سروری
هر که در هنگام ریزش خنده چون مینا کند
۷نیست عیب خویش دیدن کار هر نادیده ای
سرمه توفیق تا چشم که را بینا کند
۸این دم گرمی که من از چرب نرمی دیده ام
نخل مومین می تواند ریشه در خارا کند
۹شهر زندان می شود صائب به چشم وحشتم
گردبادی چون نفس را راست در صحرا کند
۱۰