آه ازان روزی که عاشق شکوه را سر وا کند
مهر بردارد ز لب دیوان محشر وا کند
۱گل درین گلزار میریزد ز استغنا به خاک
نامهٔ ما را که از بال کبوتر وا کند؟
۲میتوان زیر فلک آهی به کام دل کشید
بال اگر در بیضه فولاد، جوهر وا کند
۳بر شکوه دل فلک در غنچه خسبی تنگ بود
آه ازان روزی که این سیمرغ شهپر وا کند
۴فرد شب را گرچه از مشق گنه کردم سیاه
مد آهی میکشم چون صبح دفتر وا کند
۵گوهر دل تا بود در قید تن ناسفته است
از صدف بیرون چو آید چشم گوهر وا کند
۶من گرفتم بحر سر تا پا شود ناخن ز موج
نیست ممکن عقدهای از کار گوهر وا کند
۷کاروان شوق هیهات است از هم بگسلد
موج در هر جنبشی آغوش دیگر وا کند
۸هر طرف موری کمند جذبهای چین کرده است
در نیستان چون میان خویش شکر وا کند؟
۹دستگاه شکوهٔ ما نیست این غمخانه را
دل مگر این بار در صحرای محشر وا کند
۱۰زین جهان نگشود کار دل، مگر این عقده را
ناخن ماه نو و دندان اختر وا کند
۱۱شد ز خط سبز، لعل یار صاحب دستگاه
بال پروازی مگر از اوج، شهپر وا کند
۱۲شوق عالم گرد در جایی نمیگیرد قرار
ابر هر دم بال در صحرای دیگر وا کند
۱۳حسن عالم سوز را دود سپندی لازم است
چشم هیهات است در بزم تو مجمر وا کند
۱۴شکوه دل را به آه سرد صائب میبرم
غنچه در پیش نسیم صبح دفتر وا کند
۱۵