عشق خوش سودا کف بی مغز را عنبر کند
آه را ریحان، سرشک تلخ را گوهر کند
۱خار در پیراهنش می ریزد از زخم زبان
عشق هر کس را که می خواهد زبان آور کند
۲شد دل افشاری فزون از حلقه گشتن زلف را
دام را بسیاری روزن سیه دلتر کند
۳می کند از مهربانی شیر مادر را زیاد
طفل بدخو هر قدر خون در دل مادر کند
۴در رگ جان هر که را چون رشته پیچ و تاب هست
بی کشاکش سر برون از روزن گوهر کند
۵شبنم از همت به خورشید بلند اختر رسید
چون بلند افتاد همت کار بال و پر کند
۶تا نگردد استخوانم توتیا، آن سنگدل
نیست ممکن درد سنگین مرا باور کند
۷در دل سخت تو را هم نیست، ورنه آه من
ریشه محکم در دل فولاد چون جوهر کند
۸رنگ عشق تازه ای ریزد زدلسوزی به خاک
شمع اگر پروانه را یک مشت خاکستر کند
۹کی غم همراه دارد هر که در منزل رسید؟
خضر چون سیراب شد کی یاد اسکندر کند؟
۱۰استخوان را کرد صائب در تن من جوی شیر
خون گرم من نمی دانم چه با نشتر کند
۱۱