دل در آن زلف زره سان جای خود وا می کند
شست چون صاف است پیکان جانی خود وا می کند
۱موشکافان زود در دلها تصرف می کنند
شانه در زلف پریشان جای خود وا می کند
۲طوطی از شیرین زبانی محرم آیینه شد
در دل آهن سخندان جای خود وا می کند
۳شد خراباتی گل از روی گشاد خویشتن
بوسه در لبهای خندان جای خود وا می کند
۴روی شرم آلود در گلزار جنت محرم است
گل در آن چاک گریبان جای خود وا می کند
۵ناخن جوهر شود در بیضه فولاد بند
در دل آن خط چو ریحان جای خود وا می کند
۶از هوا گیرند چشم پاک را سیمین بران
شبنم ما در گلستان جای خود وا می کند
۷حرف روشن گوهران هرگز نیفتد بر زمین
در صدفها اشک نیسان جای خود وا می کند
۸از سخن آخر به دولت می رسند اهل سخن
مور در دست سلیمان جای خود وا می کند
۹دور باشی نیست حاجت قهرمان عشق را
برق صائب در نیستان جای خود وا می کند
۱۰